مهربانا!
میدانم که تا تو راهی نیست.
میدانم که آسمان فیض و رحمتت همه جا بر سرم سایه دارد.
میدانم که دستهای سبزت همیشه پشت و پناهم است.
میدانم که تو ، تنها تو نگران لغزشهای ناتمام من هستی.
اما نمیدانم...
چرا هرروز که میگذرد از تو دورتر میشوم؟
دلم را به دست آب می سپارم و سبزی روحم را به شیرینی ناپایدار و فریبنده ی گناهان.
کمکم کن!
من این لذتها را به بهای دوری از تو نمی خواهم. من تو را میخواهم.
تنها تو را...ای مهربانترین مهربانان!
از خدا خواستم تا دردهایم را از من بگیرد
خدا گفت: نه!
رها کردن کار توست، تو باید از آن ها دست بکشی.
ازخداخواستم تا کودک معلولم را درمان کند
خدا گفت: نه!
روح او بی نقص است و تن او موقت و فناپذیر
از خدا خواستم تا شکیبایی ام بخشد
خدا گفت: نه!
شکیبایی زاده ی رنج و سختی است، شکیبایی بخشیدنی نیست، به دست آوردنی است.
از خدا خواستم تا خوشی و سعادتم بخشد
خدا گفت: نه!
من به تو نعمت و برکت داده ام، حال با توست که سعادت را فراچنگ آوری.
از خدا خواستم تا از رنج هایم بکاهد
خداگفت: نه!
رنج و سختی، تو را از دنیا دورترو دورتر وبه من نزدیک تر و نزدیکتر می کند
از خدا خواستم تا روحم را تعالی بخشد
خدا گفت: نه!
بایسته آن است که تو خود سربرآوری و ببالی اما من، تورا هرس خواهم کرد تا سودمند و پرثمر شوی.
من هرچیزی را که به گمانم در زندگی لذت می آفرید از خدا خواستم و باز خدا گفت:نه!
من به تو زندگی خواهم داد تا تو، خود ازهرچیزی، لذتی به کف آری.
از خدا خواستم یاری ام دهد تا دیگران را دوست بدارم، همان گونه که او مرا دوست دارد.
و خدا گفت: آه، سرانجام چیزی خواستی تا من اجابت کنم.
ببین عزیز، خدا هم می خواهد که تو هم کسی را دوست بداری..
به قول داکتر علی شریعتی: از انسانها غمی به دل نگیر زیرا خود نیز غمگینند با آن که تنهایند ولی از خود
می گریزند زیرا با خود و عشق خود و به حقیقت خود شک دارند. پس دوستشان بدار اگرجه که دوستت
نداشته باشند..
با سلام خدمت همه ی دوستان عزیز!
امیدوارم که سالم و تندرست باشید.
مدت زیادی است که سری به وبلاگ نزده بودم. انتقادات زیادی را هم دریافت کردم ولی باور کنید بعضی وقتها، مصروفیت ها اجازه نمی دهد.
به هر حال، این شعر زیبای فریدون مشیری را تقدیم می کنم به همه ی دوستانم.
پیروز باشید و سرخوش!
"تو نسیتی که ببینی"
تو نیستی که ببینی
چگونه عطر تو در عمق لحظه ها جاری است
چگونه عکس تو در برق شیشه ها پیداست
چگونه جای تو در جان زندگی سبز است
هنوز پنجره باز است
تو از بلندی ایوان به باغ می نگری
درخت ها و چمن ها و شمعدانی ها
به آن ترنم شیرین به آن تبسم مهر
به آن نگاه پر از آفتاب می نگرند
تمام گنجشکان
که درنبودن تو
مرا به باد ملامت گرفته اند
ترا به نام صدا می کنند
هنوز نقش ترا از قراز گنبد کاج
کنار باغچه
زیر درخت ها لب حوض
درون اینه پک آب می نگرند
تو نیستی که ببینی چگونه پیچیده است
طنین شعر تو نگاه تو درترانه من
تو نیستی که بیبنی چگونه می گردد
نسیم روح تو در باغ بی جوانه من
چه نیمه شب ها کز پاره های ابر سپید
به روی لوح سپهر
ترا چنانکه دلم خواسته است ساخته ام
چه نیمه شب ها وقتی که ابر بازیگر
هزار چهره به هر لحظه می کند تصویر
به چشم همزدنی
میان آن همه صورت ترا شناخته ام
به خواب می ماند
تنها به خواب می ماند
چراغ اینه دیوار بی تو غمگینند
تو نیستی که ببینی
چگونه با دیوار
به مهربانی یک دوست از تو می گویم
تو نیستی که ببینی چگونه از دیوار
جواب می شنوم
تو نیستی که ببینی چگونه دور از تو
به روی هرچه دیرن خانه ست
غبار سربی اندوه بال گسترده است
تو نیستی که ببینی دل رمیده من
بجز تو یاد همه چیز را رهکرده است
غروب های غریب
در این رواق نیاز
پرنده ساکت و غمگین
ستاره بیمار است
دو چشم خسته ی من
در این امید عبث
دو شمع سوخته جان همیشه بیدار است
تو نیستی که ببینی...
از فریدون مشیری
بعد از مدتها آمدم..
مطلب انسان و تنهایی برگرفته از کتاب پیامبری از کنار خانه ی ما رد..
نامی نداشت. نامش تنها انسان بود و تنها دارايی اش تنهايی
گفت: تنهايی ام را به بهای عشق می فروشم. کيست که از من قدری تنهايی بخرد؟
هيچ کس پاسخ نداد..
گفت: تنهايی ام پر از رمز و راز است، رمز هايی از بهشت. راز هايی از خدا. با من
گفت و گو کنيد تا از حيرت برايتان بگويم.
هيچ کس با او گفت و گو نکرد
و او ميان اين همه تن ، تنها فانوس کوچکش را برداشت و به غارش رفت. غاری در حوالی دل. می دانست آنجا هميشه کسی هست. کسی که تنهايی می خرد و عشق می بخشد.
او به غارش رفت و ما فراموشش کرديم و نمی دانيم که چه مدت آنجا بود..
سيصد سال و نه سال بر آن افزون؟ يا نه، کمی بيش و کمی کم. او به غارش رفت و ما نمی دانيم چه کرد و چه گفت و چه شنيد؛ و نمی دانيم آيا در غار خوابيده بود يا نه؟
اما از غار که بيرون آمد بيدار بود، آنقدر بيدارکه خواب آلودگی ما بر ملا شد. چشم هايش دور خورشيد بود، تابناک و روشن؛ که ظلمت ما را می دريد.
از غار که بيرون آمد هنوز همان بود با تنی نحيف و رنجور. اما نمی دانم سنگينی اش را از کجا آورده بود، که گمان می کرديم زمين تاب وقارش را نمی آورد و زير پاهای رنجورش درهم خواهد شکست.
از غار که بيرون آمد، با شکوه بود. شگفت و دشوار و دوست داشتنی.اما ديگر سخن نگفت.انگار لبانش را دوخته بودند، انگار دريا دريا سکوت نوشيده بود
و اين بار ما بوديم که دنبالش می دويديم برای جرعه ای نور.برای قطره ای حيرت. و او بی آنکه چيزی بگويد، می بخشيد؛ بی آنکه چيزی بخواهد
او نامی نداشت،نامش تنها انسان بود و تنها دارايی اش تنهايی
ماه من غصه چرا؟
آسمان را بنگر ،که هنوز ،بعد صدها شب و روز
مثل ان روز نخست
گرم و آبی و پر از مهر ،به ما می خندد!
یا زمینی را که دلش از سردی شب های خزان
نه شکست و نه گرفت!
بلکه از عاطفه لبریز شد و
نفسی از سر امید کشید
و در آغاز بهار ،دشتی از یاس سپید
زیر پاهامان ریخت،
تا بگوید که هنوز ،پر امنیت احساس خداست!
ماه من،غصه چرا؟!
تو مرا داری و من هر شب و روز،
آرزویم ،همه خوشبختی توست!
ماه من !دل به غم دادن و از یاس سخن هاگفتن
کار آنهایی نیست ،که خدا را دارند…
ماه من !غم و اندوه ،اگر هم روزی ،مثل باران بارید
یا دل شیشه ای ات ،از لب پنجره عشق ،زمین خورد و شکست،
با نگاهت به خدا ،چتر شادی وا کن
و بگو با دل خود ،که خدا هست،خدا هست!
او همانی است که در تارترین لحظه شب،راه نورانی امید
نشانم میداد…
او همانی است که هر لحظه دلش می خواهد ،همه زندگی ام ،غرق شادی باشد…
ماه من! غصه اگر هست، بگو تا باشد !
معنی خوشبختی ،
بودن اندوه است…!
این همه غصه و غم ،این همه شادی و شور
چه بخواهی و چه نه !میوه یک باغند
همه را با هم و با عشق بچیین
ولی از یاد مبر:
پشت هر کوه بلند ،سبزه زاری است پر یاد خدا
و در آن باز کسی می خواند
که خدا هست،خدا هست
وچرا غصه؟!چرا؟
همیشه شاد باشی دوست من!
تو به تنهایی می خواهی جنگل باشی؟
جنگل ای دوست به یک افرا یا تبربزی، جنگل نیست
یخ فروش بغل کوچه ی ما،
با دو فرزند وزنش گل بانو،
و برادرهایش،
همگی با هم فامیل سلیمانی را می سازند
و تو با فانوسی دود زده،
چه فضایی را می خواهی روشن بکنی؟
کافه ها مضطربند،
و تو درفنجانت بهت زده می نگری،
و نمی خواهی باورکنی
که به همسایگی تو کسی از بی چیزی می میرد،
یا کسی دارد از باغ پرمیوه ی ما،
که به جان کندن بار آوردیم،
میوه های شیرین می دزدد،
تو فقط می خواهی
از همه مردم برتر باشی،
هیچکس برتر نیست!
چه گلی برسرمردم زده ایم؟
تا که بیهوده ببالیم و بخواهیم که برتر باشیم.
نه !
نه ! کسی برتر نیست!
گوشه ی کافه نشستن شب وروز
و برای جمعی حرف زدن،
ازغروبی که به تاریکی می پیوندد،
و زعشقی که سرانجامش بر بی مهریست،
از تو می پرسم، بر سفره ی مردم، آیا
رونق سبزی و نان خواهد داشت؟
صحبت از گل نازکتر با هم نکنیم،
تا مبادا به کسی بربخورد.
خانه ی کودک ما را ای دوست
کز پس پنجره اش ماه سرک می کشد از غمگینی
و سر رهگذرش،
بچه های سمج حوصله تنگ،
شیشه ی پنجره را می شکنند،
با صفای باطن روشن کن،
دوستی شاخه گلی است،
که به یک غفلت خواهد پژمرد.
می شود آیا غفلت نکنیم؟
صحبت از گل نازکتر با هم نکنیم
تا مبادا به کسی بربخورد
رونق سفره زنان و سبزی.
رونق آدمی از دوستی است ،
دوستی هامان را،
بارور گردانیم!
بادها در گذرند
بايد عاشق شد و خواند:
" بايد انديشه كنان پنجره را بست و نشست"
پشت ديوار كسي مي گذرد
مي خواند:
" بايد عاشق شد و رفت
چه بيابان هايي در پيشست! "
رهگذر خسته به شب مي نگرد
مي گويد:
" چه بيابان هايي! بايد رفت
بايد از كوچه گريخت
پشت اين پنجره ها مرداني مي ميرند
و زناني ديگر
به حكايت ها، دل مي سپرند. "
پشت ديوار كسي در ياواري بيدار
به زنان مي نگريست.
" چه زناني كه در آَرامش رود،
باد را مي نوشند!
و براي تو – براي تو و باد -
آب هايي ديگر در گذرست... "
بايد اين ساعت – انديشه كنان مي گويم –
رفت و از ساعت ديواري، پرسيد و شنيد.
و شب و ساعت ديواري و ماه
به تو انديشه كنان مي گويند:
" بايد عاشق شد و ماند
بايد اين پنجره را بست و نشست! "
پشت ديوار كسي مي گذرد
مي خواند:
" بايد عاشق شد ورفت
بادها درگذرند. "
با بهاری که می رسد ز راه؟
با نیازی که رنگ می گیرد
در تن شاخه های خشک و سیاه
دل گمراه من چه خواهد کرد؟
با نسیمی که می تراود از آن
کو عشق کبوتر وحشی
نفس عطرهای سرگردان؟
لب من از ترانه می سوزد
سینه ام عاشقانه می سوزد
پوستم می شکفد از هیجان
پیکرم از جوانه می سوزد
هر زمان، موج می زنم در خویش
می روم می روم، به جایی دور
بوته ی گر گرفته ی خورشید
سرراهم نشسته در تب نور
من زشرم شکوفه لبریزم
یار من کیست ای بهار سپید؟؟؟
دشت بی تاب شبنم آلوده
چه کسی را به خویش می خواند؟
سبزه های لحظه ای خموش، خموش
آنکه یار من است، می داند!
آسمان می رود ز خویش برون
دیگر او در جهان نمی گنجد
آه، گویی که این همه " آبی"
در دل آسمان نمی گنجد
در بهار او زیاد خواهی برد
سردی و ظلمت زمستان را
می کند روی گیسوانم باز
تاج گلبوته های سوزان را
ای بهار، ای بهار افسونگر
من سراپا خیال او شده ام
در جنون تو رفته ام از خویش
شعر وفریاد وآرزو شده ام
می خزم همچو مار تبداری
بر علف های خیس تازه ی سرد
آه، با این خروش و این طغیان
دل گمراه من چه خواهد کرد؟؟؟
اولین جنس مشروع تاریخم!
به مناسبت روز جهان زن، هشتم مارچ
اولین جنس مشروع تاریخم
سپیدارها
در دستان من به من نزدیکند
چون آغاز باران
چون آواز تقرب
و چون تبی که به دریای اندیشه می ریزد
من آواز پرنده ای را
که به ما خیلی نزدیک است را
احساس می کنم
آرامش کنجشکها
حدوث شب میان پلکهایم را
و انسان را که تا بلوغ خورشید
در جستجوی عشق است
اولین جنس مشروع تاریخم
در انتظار ان که سحر بشکفد
با گلوی سرخ فریاد می کشم
من که درد نفرت را آنچنان تحمل کرده ام!
کجاست عشق
تا با شکوهش بپاخیزد
چون خورشیدی و بتابد
براین اسکله های تشنگی
ازعشق هم چیزی بگویید
از عشق نه از نفرت!
پیش از آنکه انسان
حضور آشتی و
معجزه ی عشق را فراموش کند.
شعر از: عاطفه گرگین
در شب کوچک من، افسوس
باد با برگ درختان میعادی دارد
در شب کوچک من دلهره ویرانی است
گوش کن...
وزش ظلمت را می شنوی؟
من غریبانه به این خوشبختی می نگرم
من به نومیدی خود معتادم
گوش کن...
وزش ظلمت را می شنوی؟
در شب اکنون چیزی می گذرد
ماه سرخ است و مشوش
و براین بام که هر لحظه در او بیم فروریختن است
ابرها،
همچون انبوه عزاداران
لحظه باریدن را گویی منتظرند
لحظه ای
و پس ازآن، هیچ
پشت این پنجره شب دارد می لرزد
و زمین دارد
باز می ماند از چرخش
پشت این پنجره یک نامعلوم
نگران من و توست
ای سراپایت سبز
دستهایت را چون خاطره ای سوزان، در دستان عاشق من بگذار
باد مارا با خود خواهد برد
باد مارا با خود خواهد برد
فروغ فرخزاد

لینک ثابت
