بادها در گذرند
بايد عاشق شد و خواند:
" بايد انديشه كنان پنجره را بست و نشست"
پشت ديوار كسي مي گذرد
مي خواند:
" بايد عاشق شد و رفت
چه بيابان هايي در پيشست! "
رهگذر خسته به شب مي نگرد
مي گويد:
" چه بيابان هايي! بايد رفت
بايد از كوچه گريخت
پشت اين پنجره ها مرداني مي ميرند
و زناني ديگر
به حكايت ها، دل مي سپرند. "
پشت ديوار كسي در ياواري بيدار
به زنان مي نگريست.
" چه زناني كه در آَرامش رود،
باد را مي نوشند!
و براي تو – براي تو و باد -
آب هايي ديگر در گذرست... "
بايد اين ساعت – انديشه كنان مي گويم –
رفت و از ساعت ديواري، پرسيد و شنيد.
و شب و ساعت ديواري و ماه
به تو انديشه كنان مي گويند:
" بايد عاشق شد و ماند
بايد اين پنجره را بست و نشست! "
پشت ديوار كسي مي گذرد
مي خواند:
" بايد عاشق شد ورفت
بادها درگذرند. "

لینک ثابت
