تبليغاتX
دچار باید بود...
از گل نازکتر Wed 13 Jun 2007 12:33

 

تو به تنهایی می خواهی جنگل باشی؟

 

جنگل ای دوست به یک افرا یا تبربزی، جنگل نیست

 

یخ فروش بغل کوچه ی ما،

 

با دو فرزند وزنش گل بانو،

 

و برادرهایش،

 

همگی با هم فامیل سلیمانی را می سازند

 

و تو با فانوسی دود زده،

 

چه فضایی را می خواهی روشن بکنی؟

 

کافه ها مضطربند،

 

و تو درفنجانت بهت زده می نگری،

 

و نمی خواهی باورکنی

 

که به همسایگی تو کسی از بی چیزی می میرد،

 

یا کسی دارد از باغ پرمیوه ی ما،

 

که به جان کندن بار آوردیم،

 

میوه های شیرین می دزدد،

 

تو فقط می خواهی

 

از همه مردم برتر باشی،

 

هیچکس برتر نیست!

 

چه گلی برسرمردم زده ایم؟

 

تا که بیهوده ببالیم و بخواهیم که برتر باشیم.

 

نه !

نه ! کسی برتر نیست!

 

گوشه ی کافه نشستن شب وروز

 

و برای جمعی حرف زدن،

 

ازغروبی که به تاریکی می پیوندد،

 

و زعشقی که سرانجامش بر بی مهریست،

 

از تو می پرسم، بر سفره ی مردم، آیا

 

رونق سبزی و نان خواهد داشت؟

 

 

صحبت از گل نازکتر با هم نکنیم،

تا مبادا به کسی بربخورد.

 

خانه ی کودک ما را ای دوست

 

کز پس پنجره اش ماه سرک می کشد از غمگینی

 

و سر رهگذرش،

 

بچه های سمج حوصله تنگ،

 

شیشه ی پنجره را می شکنند،

 

با صفای باطن روشن کن،

 

دوستی شاخه گلی است،

که به یک غفلت خواهد پژمرد.

می شود آیا غفلت نکنیم؟

 

صحبت از گل نازکتر با هم نکنیم

تا مبادا به کسی بربخورد

 

رونق سفره زنان و سبزی.

 

رونق آدمی از دوستی است ،

 

دوستی هامان را،                                                  

 

بارور گردانیم!                                

نوشته شده توسط غزل لینک ثابت