تبليغاتX
دچار باید بود...
از خدا خواستم... Fri 28 Nov 2008 19:31
 

 از خدا خواستم تا دردهایم را از من بگیرد

خدا گفت: نه!

رها کردن کار توست، تو باید از آن ها دست بکشی.

ازخداخواستم تا کودک معلولم را درمان کند

خدا گفت: نه!

روح او بی نقص است و تن او موقت و فناپذیر

از خدا خواستم تا شکیبایی ام بخشد

خدا گفت: نه!

شکیبایی زاده ی رنج و سختی است، شکیبایی بخشیدنی نیست، به دست آوردنی است.

از خدا خواستم تا خوشی و سعادتم بخشد

خدا گفت: نه!

من به تو نعمت و برکت داده ام، حال با توست که سعادت را فراچنگ آوری.

از خدا خواستم تا از رنج هایم بکاهد

خداگفت: نه!

رنج و سختی، تو را از دنیا دورترو دورتر وبه من نزدیک تر و نزدیکتر می کند

از خدا خواستم تا روحم را تعالی بخشد

خدا گفت: نه!

بایسته آن است که تو خود سربرآوری و ببالی اما من، تورا هرس خواهم کرد تا سودمند و پرثمر شوی.

من هرچیزی را که به گمانم در زندگی لذت می آفرید از خدا خواستم و باز خدا گفت:نه!

من به تو زندگی خواهم داد تا تو، خود ازهرچیزی، لذتی به کف آری.

از خدا خواستم یاری ام دهد تا دیگران را دوست بدارم، همان گونه که او مرا دوست دارد.

و خدا گفت: آه، سرانجام چیزی خواستی تا من اجابت کنم.

ببین عزیز،  خدا هم می خواهد که تو هم کسی را دوست بداری..

به قول داکتر علی شریعتی: از انسانها غمی به دل نگیر زیرا خود نیز غمگینند با آن که تنهایند ولی از خود

می گریزند زیرا با خود و عشق خود و به حقیقت خود شک دارند. پس دوستشان بدار اگرجه که دوستت

نداشته باشند..

 

 

نوشته شده توسط غزل لینک ثابت