تبليغاتX
دچار باید بود... - جنون...
جنون...Sun 18 Mar 2007 9:23
 دل گمراه من چه خواهد کرد؟

با بهاری که می رسد ز راه؟

 

با نیازی که رنگ می گیرد

در تن شاخه های خشک و سیاه

 

دل گمراه من چه خواهد کرد؟      

با نسیمی که می تراود از آن  

 

کو عشق کبوتر وحشی

نفس عطرهای سرگردان؟

 

لب من از ترانه می سوزد

سینه ام عاشقانه می سوزد

 

پوستم می شکفد از هیجان

پیکرم از جوانه می سوزد

 

هر زمان، موج می زنم در خویش

می روم می روم، به جایی دور

 

بوته ی گر گرفته ی خورشید

سرراهم نشسته در تب نور

 

من زشرم شکوفه لبریزم

یار من کیست ای بهار سپید؟؟؟

 

دشت بی تاب شبنم آلوده

چه کسی را به خویش می خواند؟

 

سبزه های لحظه ای خموش، خموش

آنکه یار من است، می داند!

 

آسمان می رود ز خویش برون

دیگر او در جهان نمی گنجد

 

آه، گویی که این همه " آبی"

در دل آسمان نمی گنجد

در بهار او زیاد خواهی برد

سردی و ظلمت زمستان را

 

می کند روی گیسوانم باز

تاج گلبوته های سوزان را

 

ای بهار، ای بهار افسونگر

من سراپا خیال او شده ام

 

در جنون تو رفته ام از خویش

شعر وفریاد وآرزو شده ام

 

می خزم همچو مار تبداری

بر علف های خیس تازه ی سرد

 

آه، با این خروش و این طغیان

دل گمراه من چه خواهد کرد؟؟؟

نوشته شده توسط غزل لینک ثابت