تبليغاتX
دچار باید بود... - تو نیستی که ببینی...
تو نیستی که ببینی... Sun 13 Apr 2008 16:38
 

با سلام خدمت همه ی دوستان عزیز!

امیدوارم که سالم و تندرست باشید.

مدت زیادی است که سری به وبلاگ نزده بودم. انتقادات زیادی را هم دریافت کردم ولی باور کنید بعضی وقتها، مصروفیت ها اجازه نمی دهد.

به هر حال، این شعر زیبای فریدون مشیری را تقدیم می کنم به همه ی دوستانم.

پیروز باشید و سرخوش!

"تو نسیتی که ببینی"

تو نیستی که ببینی
 
چگونه عطر تو در عمق لحظه ها جاری است
 
چگونه عکس تو در برق شیشه ها پیداست
چگونه جای تو در جان زندگی سبز است
هنوز پنجره باز است
تو از بلندی ایوان به باغ می نگری
درخت ها و چمن ها و شمعدانی ها
به آن ترنم شیرین به آن تبسم مهر
به آن نگاه پر از آفتاب می نگرند
تمام گنجشکان
که درنبودن تو
 
مرا به باد ملامت گرفته اند
ترا به نام صدا می کنند
هنوز نقش ترا از قراز گنبد کاج
کنار باغچه
زیر درخت ها لب حوض
درون اینه پک آب می نگرند
تو نیستی که ببینی چگونه پیچیده است
طنین شعر تو نگاه تو درترانه من
تو نیستی که بیبنی چگونه می گردد
 
نسیم روح تو در باغ بی جوانه من
چه نیمه شب ها کز پاره های ابر سپید
به روی لوح سپهر
ترا چنانکه دلم خواسته است ساخته ام
چه نیمه شب ها وقتی که ابر بازیگر
هزار چهره به هر لحظه می کند تصویر
به چشم همزدنی
میان آن همه صورت ترا شناخته ام
به خواب می ماند
تنها به خواب می ماند
 
چراغ اینه دیوار بی تو غمگینند
تو نیستی که ببینی
 
چگونه با دیوار
به مهربانی یک دوست از تو می گویم
تو نیستی که ببینی چگونه از دیوار
 
جواب می شنوم
تو نیستی که ببینی چگونه دور از تو
به روی هرچه دیرن خانه ست
غبار سربی اندوه بال گسترده است
 
تو نیستی که ببینی دل رمیده  من
بجز تو یاد همه چیز را رهکرده است
غروب های غریب
 
در این رواق نیاز
پرنده ساکت و غمگین
ستاره بیمار است
دو چشم خسته ی من
 
در این امید عبث
دو شمع سوخته جان همیشه بیدار است
تو نیستی که ببینی...

 از فریدون مشیری

 

نوشته شده توسط غزل لینک ثابت